می‌نویسم و پاک می‌کنم، برای تو از تو که شرح‌ حالی باشد از من ِ بی تو : امروز بر بلندترین تپه‌ی شهرمان فرفره‌یی رویید... نگو که دیگر فرفره‌ها را نمی‌بینی...

"من دوست‌م را دوست داشتم 
او اکنون از من دور شده است
بیش از این چیزی برای گفتن نیست.

شعر پایان می‌یابد 
به همان نرمی که آغاز شد :
من دوست‌م را دوست داشتم..."

/گلنگستون هیوز

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


 

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره‌جویی از انسانی 
دوست داشتن‌ش بی‌ احساس عشقی 
او را وا نهادن و گفتن 
که دیگر نمی شناسم‌ش...


/مارگوت بیگل


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

تخت من پای پنجره است؛ پنجره باز است، من زیر پتو. دانه‌های برف می‌ریزند روی کی‌برد؛ آب می‌شوند، کتاب ورق می‌زنم و آرزو می‌کنم این جمله‌ها بروند جایی توی حافظه‌ی بلند مدت من بمانند؛ برای شب امتحانی، سوالی، نمره‌یی.

دخترک پریشان است، من براش حافظ می‌خوانم، او گریه می‌کند. براش از سگ کوچک بازیگوش می‌گویم، باز گریه می‌کند، براش از عشق می‌گوبم، سکوت می‌کند. بعدتر می‌گوید: هیچ‌چیز به اندازه‌‌ی مرگ به عشق نزدیک نیست.

می‌گویم این را بنویس. می‌گوید انگشت‌ها دل را می‌شکنند پای جمله‌هایی که پشت‌بندشان فاصله‌های ناممکن است.

دراز می‌کشم و حرف‌هاش را با خودم تکرار می‌کنم. بعدتر می‌گویم که نفهمیدم حرف‌ش را. می‌گوید او که باید، می‌فهمد و باز گریه می‌کند...

تخت من پای پنجره است؛ پنجره باز است؛ من زیر پتو. کسی نیست؛ او اما، با چراغ روشن ِ روبه‌روی اسم‌ش، هم‌چنان منتظر است...

دانه‌های برف می‌ریزند روی کتاب و من زیر جمله‌ها خط می‌کشم.
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

- میلی که تو رو وادار به شعر گفتن می‌کنه چیه؟
- همون میلی که تو رو وادار به توالت رفتن می‌کنه.

/ موسیقی آب گرم - چارلز بوکوفسکی


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

می‌ایستد رو به روم. می‌خواهم بگویم نکن این کار را، گریه امان نمی‌دهد. بغل‌ام می‌کند. می‌گوید: باهات قهر بودم اما بگو چه‌ت شده؟ سرم را می‌گذارم روی بازوش و سعی می‌کنم ریمل چشم‌م آستین لباس‌ش را سیاه نکند، دست‌‌هاش را حلقه می‌کند دور کمرم. گریه می‌کنم و توی همان حال فکر می‌کنم: چه‌قدر هیکل‌ش آن‌طور است که من دوست داشته باشم. می گوید: بگو چی شده؟ توی بغل‌ش دور می‌زنم حالا پشت‌م به اوست. دست‌هاش را حلقه می‌کند دور بازوهام. می‌گویم: چیز مهمی نست. می‌گویم: 10000 سال بود بغل کسی نبودم. می‌گوید: من هم. می‌گویم: دروغ نگو. می‌گوید: اوکِی 5000 سال. (یادِ آن گل می‌افتم که همراه آن عطر به من داد و من حتا نمی‌توانستم/نمی‌خواستم ببوسم‌ش، یاد دوست دخترش می‌افتم)

شانه‌ام را ماساژ می‌دهد، گردن‌ام را. درست آن‌طور که من دوست دارم و درست آن‌طور که هیچ‌کس نمی‌داند که من آن‌طور دوست دارم؛ حتا تنها کسی که تا امروز گردن‌ام را ماساژ داده – او هم نمی‌داند. هم‌چنان گریه می‌کنم و هم‌چنان توی همان حال فکر می‌کنم: از کجا می‌داند که من این‌طور ماساژ را دوست دارم؟ دست‌ش می‌رسد روی صورت‌م. می‌گویم: دوست ندارم کسی به صورت‌م دست بزند. (توی دل‌م فکر می‌کنم: 20000 سال است که کسی حتا سعی نکرده به صورت‌م دست بزند.) دست‌ش را برمی‌دارد. می‌گوید: آرام شدی؟ می‌گویم: نمی‌شوم.

هنوز گریه می‌کنم که شال و کلاه می کند به رفتن. دل‌م می‌خواهد بگویم: نرو. دل‌م می‌خواهد بماند، دل‌م می‌خواهد همین حالا باهاش بخوابم. نمی‌گویم اما. چمدان‌ش را برمی‌دارد. فکر می‌کنم: پیش‌‌تر نمی‌دانستم چنین احساسات قوی و صادقی دارد. اما چه اهمیتی دارد وقتی من نمی‌خواهم که باشد، که کسی باشد، که هر کسی باشد؛ هیچ‌کس.

دراز می‌کشم، سر درد امان‌م را بریده، کتاب‌ آمار را می‌گذارم جلوم، می‌خوانم و می‌خوانم و می‌خوانم... و یادم نمی‌آید وقتی سرش را گذاشته بود روی شانه ی چپ، کنار گودی گلوم من به چه چیز فکر می‌کردم که نه دل‌داری‌ش را به یاد دارم، نه نفس‌هاش را، نه بوی عطرش را و نه خودش را... 
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

به مردی که دوست‌تر‌ش دارم.


پیش از کشف عدد صفر، بشر گمان می‌کرد که عدد یک ابتدای هرچیز است، قرن‌ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست و همیشه همه‌چیز خیلی پیش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغاز است.

وردی که بره‌ها می‌خوانند / رضا قاسمی

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


 

از سفر، همین لحظه را دوست‌تر دارم؛ که چمدانِ برگشت را بسته باشم، چند ساعت مانده باشد تا پرواز، چند ساعتی که برنامه‌یی نمی‌شود داشت برای‌ش.

نشسته باشم پشت ِ میزی، چای و تماشای آدم‌هایی که زنده‌گی می‌کنند... فکر کنم... فکر کنم...

دل‌م تنگ می‌شود برای پسرک تایلندی که برای‌م بستنی خریده بود و همراه‌م می‌آمد که دوست شویم، به گمان این‌که روس‌ هستم!! بعد که ایستادیم، گفتم: اما من روس نیستم، ایرانی‌ ام. ایستاده بود و گفته بود اما تو که روسی حرف می‌زدی! و من گفته بودم خوب تو روسی شروع کردی! و خندیده بودم.

برگشته بود و رفته بود، بستنی را هم برده بود!


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 


- مردم چی فکر می‌کنن؟
+ اونی که من بهشون میگم

/ همشهری کین - اورسون ولز

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه‌دوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه‌کار کنم، ناچار با لب برداشت؛ شیرین بود، ادامه دادند!

سال بلوا / عباس معروفی

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 


* هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم نصف شدن کیبورد کابوس است. اگر یک‌روز خ نداشته‌باشم برای نوشتن خودم، ت نداشته‌باشم برای نوشتن تو، چه حرف‌هایی را مجبورم بخورم، چه جمله‌هایی که  جایگزین شود. فکر کن همین یک ردیف اول حروف را نداشته‌باشم، از عشق فقط ش می‌ماند، جانم سر ندارد، عزیزم شروع نمی‌شود… ولی خب؛ بی‌ردیف اول می‌توانم دوستت داشته‌باشم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

*;... که توی سهند همه با ترس بالا رفتن من را تماشا کنند از دکل توربین بادی و تو بیایی بالا و شب بشود و برف باشد و جاده‌یی که توی بلندی فقط من را دارد و تو را دارد، که شب بشود و من برگردم خانه و تو بگویی کاش یک شب... *

آن یک شب رسید، نه خیلی زود، نه خیلی دیر، دراز کشیده بودم توی رختخواب – منتظرت بودم، در نیمه باز بود. آمدی. من کنار دیوار بودم، سمت چپ‌ام دراز کشیدی، بعد، چیز زیادی یادم نمانده، مگر هرم داغ نفس‌هات. من فکر کرده بودم باید همین یک ام‌شب به جای تمام شب‌ها باشد. فکر کرده بودم باید چیزی بماند از همین یک شب. فکر کرده بودم باید التهاب‌ت را جایی نگه دارم، برای همه‌ی شب‌های باقی‌مانده. بعد بغضی آمده بود توی گلوم. دل‌م خواسته بود سیر بنشینم کنارت، سکوت باشد و آن هرم.
اما نمی‌شد، من حرف زدن نمی‌دانستم و تو همیشه در رفتن بودی. من آمده بودم، نشسته بودم رو به روت و تو می‌‌گشتی بین لباس‌هات.
چه‌قدر دل‌م خواسته بودت و چه‌قدر ندیده بودی م و رفته بودی که سفر را شروع کنی.

شب بود. همان یک شب بود.

همیشه فکر کرده بودم، دختری خواهد بود. اما پایان آن شب، پسری بود؛ با چشمانی به رنگ چشم‌های تو و صورتی مهربان؛ پسرم اسم نداشت و من دوست‌ ش داشته بودم، برای همان یک شب و تمام شب‌های باقی‌مانده.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

می‌پرسد: شما چند سال داشتی موقع انقلاب؟

می‌گوید: 15 سال

می‌گوید: من 18 سال داشتم. بیش‌تر از شما توی انقلاب بودم. 2 ماه توی کمیته بودم، چیزهایی دیدم که... (سکوت می‌کند) رفتم پیش ... گفتم: گه خورده‌ام.

سرش را بالا می‌گیرد، کمرش را صاف می‌کند، زل می‌زند توی چشم‌هاش...

کلاس ساکت می‌ماند.

می‌گوید: موفق باشید، نمره‌ از 14 خواهد بود.
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

می‌گوید: برویم فرح‌زاد قلیان بکشیم. من که می‌گویم فرح‌زاد، شما فرض کنید کلمه‌یی ست که یک کُرد به یک تُرک (نه از نوع ایرانی‌ش) یاد داده باشد و شنونده منی باشم که زبان مادری ندارم و پدرم لکنت داشته. حساب می‌کنم کجای تهران می‌شود قلیان کشید؟ (و دورترین نقطه‌یی که من در تهران از مبدا دفتر شرکت بلد هستم اتوبانی ست که مستقیم می‌رسد به نمایشگاه). شبیه‌سازی می‌کنم، یاد دربند می‌افتم؛ توی این هوا، این وقت شب، من کجا؟ دربند کجا؟ قلیان کجا؟

می‌گویم: بیا برویم شهر کتاب! می‌خواهم برای یکی از مشتریان‌مان کارت کرسیمس بگیرم. می‌گوید: چه دستگاهی خریده؟ می‌گویم: دستگاهی نخریده، اما خوش‌حال می‌شود هر بار من براش اس ام اس می‌زنم برای کریسمس! می‌خندد؛ خب ام‌سال چرا اس ام اس نمی‌زنی؟ می‌گویم: ‌گوشی‌ام  فرمت شد، شماره موبایل‌ش را ندارم! باز می‌‌خندد.

کارت می‌گیریم. یک کارت آبی ِ آبی ِ آبی... با کاجی محو در دوردستِ نقاش.

بعد می‌رویم تا آن عطر فروشی؛ عطری را می‌گیرم که دوست‌ترش داشت. حدس می‌زنم: این‌بار هم که بزنم این عطر را باز خواهد پرسید: اسم‌ش چیه؟

باران نم‌نم می‌بارد.

شام می‌خوریم، از کارش می‌گوید، از زندگی‌ش، از دوستان‌ش، از تلاش‌هاش، از اقتصاد، از رشد کشورش، از موفقیت‌ها، از همسرش، از برنامه‌هاش، از رنگ مبل‌های خانه‌ش و کاشی‌هاش.

و من دوست دارم بشنوم قصه های آدم ها را وقتی از پشت دود سیگار نگاه می کنند توی چشم هات و می روند توی خاطرات شان و شریک می کنند تو را توی آن لحظه ی ناب که زندگی از میان انگشتان شان سُر می خورد.

می‌گوید: تو هم بگو، می‌گویم: این عطر را دوست دارم، که بوی گلی‌ست. می‌گوید: کار؟ می‌گویم: گنجشک – می‌گوید: زندگی؟ می‌گویم: آب – می‌گوید: عشق؟ می‌گویم: بهار – می‌گوید: آینده؟ می‌گویم: دور – می‌گوید: گذشته؟ می‌گویم ناب – می‌گوید: الهام؟ می‌گویم: این دستگاه را که بفروشیم بعضی‌ها از کار می‌مانند، بعضی‌ها به نان می‌رسند – می‌گوید: کدام به‌تر است؟ می‌گویم: همان‌که چراغی را روشن کند.

می‌گوید: برگردیم هتل. و من فقط خیابان‌های مستقیم تهران را می‌شناسم و ولی‌عصر رو به پایین یک‌طرفه است. می‌گویم: پیاده برویم!

باران می‌زند.

کارت خیس شده.

عطر را گذاشته‌ام توی جیب پالتو ام.

تا هتل، باران شُره می‌شود. می‌رسیم، او می‌ماند، من برمی‌گردم و روی آن کاناپه‌ی نارنجی، خواب می‌بینم که می‌پرسد: اسم عطرتون چیه؟

حالا منتظرم، نمایشگاه بعد، بیاید غرفه‌مان همراه با دوست‌ش، آقای یعقوبی، صدام کند و بگوید: شما که به ما دستگاه نفروختی، اما اون تبریک کریسمس قد دنیا می‌ارزه.

و ‌همه‌ی بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختی...
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 


یک روز می‌آیم و از این روزها می‌نویسم، با جزییات؛ اگر که یادم مانده باشند.


یک روز می‌آیم و از این زمان می‌نویسم که قرار بود در سکوت بگذرد، اما انگار کن چنگک‌ش را گیر انداخته‌باشد توی گودی کنار گلوی من و قدم به قدم آمده باشد با من همه‌ی این راه را.


یک روز می‌آیم و اگر باشی – هنوز – می‌گویم که دوست‌ت داشته بودم... به قاعده‌ی فعلی که بی تو صرف نمی‌شد، به قاعده‌ی خیابان‌هایی که امتدادشان  را چشم می‌دوختم به خرامش تو و معشوقان‌ت و سر به زیر ِ اندوهی جان‌کاه می‌گذشتم.


اگر که دیده بودی مرا...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 


ما درون هم می‌میریم، نه در خاک نه در آسمان 

ما دیوانه‌تر از آن‌ ایم که بتوانیم زنده باشیم 

شهرام شیدایی
 

 1- روزهای خوبی نیستند این روزها که می‌گذرند. بگذار نگویم چرا، بگذار رد بشوند که می‌دانم می‌گذرند،اما بگذار بگویم که می‌ترسم از آن تلخی که خواهد ماند زیر زبان‌م. رد ِ این زخم، روی انگشت خواهد ماند، جای آن شیشه‌ی شکسته، درد نخواهد کرد، اما هر بار ببینم‌ش، یاد آن پنجره خواهم افتاد؛ تصویر تو که محو می‌شود. باید سکوت کرد. سکوت علامت رضا نیست، سکوت علامت کم آوردن نیست، یا علامت پشیمانی، یا ترس. سکوت یعنی بگذاری که زمان بگذرد- به اندازه ی کافی بگذرد- که وقتی می‌گذرد چیزی نمی‌ماند جز همان زخم روی انگشتِ کوچکِ دستِ راستِ من.
 

 2-  زبان مادری ما، زبان ناقصی‌ست و حوادث ورای زبان‌ها روی می‌دهند.
 

 3-  بار اول که دخترک‌ت را دیدم، توی آن گهواره‌ی سبز نشسته بود – کنار همان تختی که سال‌ها هر صبح خودم را به آن رسانده بودم. چشم‌هاش مثل چشم‌های تو سبز بود، می‌گفتی به مادرش شبیه‌تر است. بار دوم که دحترک‌ت را دیدم، در آغوش مادرش بود، مادرش سرش را گذاشته بود روی شانه‌ی تو. نمی‌شد بایستم و تماشاتان کنم. گفته بودی برمی‌گردید و خیلی اتفاقی توی آن فرودگاه بودیم، همه. و من دل‌م پر زده بود برای دوست داشتن‌ت، برای خواستن‌ت، برای عشق‌بازی‌ت. دل‌م خواسته بود همان‌طور که رد می‌شوم از کنارت تن‌ت را بکاوم که رسیده بودم به دخترت که مادرش صداش کرده بود: آلما.
 

4- بعضی آدم‌ها را نمی‌شود دوست داشت. من هم یکی از آن‌ها هستم لیلا. جواب تمام سوال‌هات همین است؛ بیش‌تر نپرس.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

تب می‌کند.

تاب می‌آورد.

شیدا.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


 


نوستالژی، همیشه دو قسمت می‌شود: نیمی من، نیمی من.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترک‌م
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نام‌ت را به من بگو
دست‌ت را به من بده
حرف‌ت را به من بگو
قلب‌ت را به من بده
من ریشه‌های ترا دریافته‌ام
با لبان‌ت برای همه سخن‌ها گفته‌ام
و دست‌های‌ت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق‌ترین ِ زندگان بوده‌اند
دست‌ت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید
زیرا که من
ریشه‌های ترا دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


 

این‌ها مال پاییز است، می‌دانم.

امروز توی کلاس، وقتی استاد پرسید که داستان آن 9 نقطه را چه‌ کسی بلد است، فهمیدم که بالاخره می‌شود نوشت. نوشت که 2 سال از آن 9 سال مانده بود. نوشت که توی شماره تلفن‌ت، 9 عدد ِ من بود. نوشت که نیستی و قرار ما این نبود.

من، در مرگ تو سکوت کردم. مثل همان شبی که پرسیدم : چرا؟ و تو سکوت کردی.


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

می‌گوید پاریس بی‌عشق، بی‌عاشق، بی‌معشوق زیبا نیست.
فکر می‌کنم بعضی چیزهای را خلق کرده‌ایم که این‌طور باشند.

چراغ که روشن می‌شود کمی از حرف‌هاش را باور می‌کنم: یادم تو می‌افتم فقط.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :